تبليغاتX
باران عشق

باران عشق

داروی تمام عقده ها باران است/ باران که بیاید همه عاشق هستند

یالطیف

 

خدایا!

چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی خبرند؛

عظمت و ژرفای عشقت را نمی شناسم

فقط میدانم...

که معبود این دل خسته هستی

و اگر دیده از من برگیری

خواهم مرد.

( تی.ال. واسوانی)

 

شب و روز درون سینه ات

تلاش می کنم تا

مجسمه رویایی از قلبت بسازم.

عزیزکم، میدانم!

سنگ، سنگ است.

چه قلب تو باشد

چه صخره ای زمخت،

چه تندیسی زیبا

(ناشناس)

 

1-  امروز کارنامه م رو گرفتم. از نمره هام که نه؛ ولی از خیلی چیزای دیگه خیلی راضی بودم! درسهای زیادی هم گرفتم. یکیش اینه: هنوزم نمیتونم از کسی متنفر باشم. گاهی از خدا می پرسم چرا این طوره؟ چرا توی زندگیم نمیتونم از انسانی متنفر بشم یا بدم بیاد؟ نهایت ناراحتیم ازش منجر میشه به اینکه بهش احساس دلسوزی- یا بی احساسی مطلق- پیدا کنم. کسی رو که دوست دارم و احساسم رو بهش از دست میدم غیر ممکنه مثل قبل دوست داشته باشم ولی کسی که ازش متنفرم رو به راحتی میتونم دوست داشته باشم.

 

2-   بین خودمون باشه خیلی آدم ساده اییم فکر میکنم هرکس یه ذره بهم خوبی کنه بهترین آدم دنیاس. مثل بچه ها که حتی اگه پست ترین آدم دنیا بهشون شکلات بده؛ اونو فرشته می بینن. و چرا؟! نمیدونم. هنوز بزرگ نشدم. فقط اینو میدونم. ادعای بزرگی میکنم.

 

 

3-  تا انسان کامل شدن هنوز خیلی فاصله دارم. فعلا دارم بندهای وابستگیم رو باز میکنم. شاید بتونم کمی از زمین جدا بشم و به کسی برسم که اون بالا؛ توی اوج آسمون... نه؛ شایدم نزدیکتر از رگ گردنمه.

 

4-  چند پیشنهاد: کتاب انسان کامل ، مقالات فلسفی، حجاب، علم و ایمان استاد مطهری، انسان دکتر شریعتی و دو قرن سکوت دکتر زرین کوب. کتابهای دکتر مطهری من رو که کلا عوض کردم. حداقلش اینه که 99 درصد سوالاتم بی جواب نموندن!

 

 

5-  میل دارم یه وب جدید بزنم. نمیدونم چرا حس میکنم با اسم مستعار و خیلی چیزای ظاهری دیگه اصلا راحت نیستم. من که همه جا یه ماسک گنده رو صورتم دارم؛ اینجا چرا...

 

6-  فعلا معلقم. هم رمان جدیدم رو توی صفحه ی بیست و پنجم تعطیل کردم، هم کلاسها رو، کلا تعطیلم. اوقات فراغته دیگه! فراغت از خودم حتی...

 

 

7-     خواهرکم بی صبرانه منتظرت هستم. هرگز اینقدر دلتنگت نبودم که حالا هستم...

 

8-  اشتباهه فکر کنی اون چیزی که خودت فکر می کنی درسته و بقیه اشتباه!. اگه کسی اون طور که تو فکر نکنی فکر کنه نه ارزشش پایینتره؛ نه بی لیاقت تره. آدم باید پیش خداش رو سفید بشه. با جرئت بهت میگم داری از راه کمال پرت میشی به ناکجآباد! جدی میگم. کمی روی حرفهام فکر کن. بزرگی به خیلی چیزا که تو فکر میکنی نیست، ارزش آدمها پیش خدا هم همینطور. اگه آدم لیاقت داشته باشه؛ خدا یه ذره اراده بهش میده. حداقل اراده ی این که حرف و فکر آدمها درباره خودش  رو بی ارزش بدونه ولی آدمها، خود وجود مخلوقات خدا واسش از هرچیزی مهم تر باشه. در ضمن؛ سعی کن قلبت بزرگ باشه. اونقدر بزرگ که اشتباه خودتو قبول و اشتباه دیگران رو توش غرق کنی. این چیزها رو بذار به حساب نصیحت. یا نه، چندتا پیشنهاد. فقط بشین فکر کن ببین تو که بلدی دل بشکنی چون فکر میکنی خودت بهتری؛ چه فرقی با اون یار پیامبر داری که سلمان فارسی رو چون فارس بود از خودش پست تر میدونست و مسلما پیش خدا خودش پست تر بود؟ بشین فکر کن دوست من! حالا به من بگو جواد، به من بگو گمراه، به من بگو دموده، به من بگو بی دین! فرقی نمیکنه واسم اصلاح طلب باشی یا اصولگرا (!!!؟) فقط بشین فکر کن. بخاطر همونی که اعتقاد جفتمون... نه اصلا اعتقاد خودته!

 

 

9-     فاصله بین پست ها زیاد است و حرفها زیادتر.

 

10- برادری دارم بهتر از هرکسی توی دنیا. گه گداری ازش خجالت میکشم اما اون خیلی خوبه. جلوی روش نمیگم اما خیلی دوسش دارم. برادرکم که مهربونه، که دلش صافه، که بهم اعتماد داره، که صلاحمو میخواد، که واسه حرفای من همیشه جا داره. برادری که هیچ وقت یادم نمیره نه تنها پا به پام خندید؛ که صدبار پا به پام گریه کرد. خدایا؛ برادرمو خوشبخت کن. خدایا خودت میدونی اون همیشه جای خالی برادر رو واسم پر کرده. خدا جونم هر دو خواهرم رو هم دوست دارم. دو خواهر و یک برادر؛ من تنها نیستم!!!

 

 

11-  امروز فهمیدم نباید به هرکسی اعتماد کرد. قبلا اعتماد کردن برام آسون بود. الان سخته. خیلی سخت. فقط خواهرام و برادرم و قبل این سه نفر؛ خدا! دیگه قول میدم به هر کسی اعتماد نکنم.

 

12- بدشانسم! بدشانس!

 

 

13- امیدوارم شانس رفتن به حرم امام رضا (ع) رو پیدا کنم. دعا میکنی...؟! خیلی بهش احتیاج دارم. به چیزایی احتیاج دارم که قبلا با یه دید دیگه می دیدمشون.

 

14- نمیخوام اگه واسه ت نقطه سفید نیستم؛ نقطه سیاه هم باشم! میشنوی خدای من؟

 

 

15-                       تمام!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط روناک 

سلام...

 

بیاد همه بودم

اگر چه هیچ کس به یاد من نبود

 

پ.ن: همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی...

 

راستی اگه تا ۹ خرداد آپ نکردم تبریک میگم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط روناک  | 

1- ...حالا من مانده ام و شعر نگاه تو که هنوز یک بیت از آنرا نسرودی. کاش میشد قافیه ای برای چشمهای من بگویی! حتی برای یک بار! کاش روزمرگی آسمانت را به شبمردگی ستاره های من می بخشیدی! آن وقت ها، کدام شعر را خواندی که عاشقت شدم؟ قافیه ش چه بود؟ شاید ...ودی! چون تو شعر سرودی و دلم ربودی و وقتی چشم بازکردم، در این نزدیکی... نبودی!

 

2- طالع این هفته متولدین دی: اینقدر برای هرچیزی سر در لاک غم فرو نبرید. نگذارید آدمی غمگین و دلمرده به نظر بیایید یا برعکس، یعنی وقتی به دیگران میرسید شاد و خندان باشید و در خلوتگاه خود، افسرده و غمگین. این دنیا پستی ها و بلندی های زیادی، برای همه انسانها، دارد.

 

 

3- دوستان کم پیدای من چطورن؟

 

4- یه دوستی چهار ساله دو روز پیش برام تموم شد. برای همیشه. خیلی راحت بهش گفتم دیگه بهم زنگ نزن! اونهم گفت با کمال میل! و تموم! البته از مهر همدیگه رو ندیدیم. آخرین بار از خاطره های قبلیمون حرف زدیم و حالا، بعد از چند ماه که چیزهایی رو در موردش فهمیدم، تموم شد. به قول یکی از دوستان یه نفر یه بار میاد تو زندگی آدم (من) و یه بار هم میره! البته شایدم مقصر خودم بودم. چون مادرم گفت که این دختر به درد دوستی با من نمی خوره و من باور نکردم. اه حالا چرا دارم حرفام رو اینجا می نویسم؟

 

 

5- در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست
آخرین جرعهُ این جام تهی را تو بنوش (مشیری)

6- من به پرواز نمی اندیشم. به تو می اندیشم، که تو زیباتر از اندیشهُ یک پروازی!

7- به این ترانه احساس خوبی دارم ولی ندارمش! متنش رو هم کامل یادم نیست: دوست دارم لبالب/ میسوزد عشقم در تب/...

8- یه عالمه خیلی کمهههههه! خیلی!

9- یه دوست تازه پیدا کردم. اسمش شیماست. 2 سالشه! عین بچگی های خودمه. با بچه ها اصلا رابطه خوبی ندارم. معمولا بعد از یک ساعت نادره موردی که سر بچه داد نکشم. ولی این یکی رو خیلی دوست دارم. خواهر دوستمه. اومده بود مدرسه. فقط هم بغل من می نشست. خیلی تپلی بود. با چشمای درشت و موهای سیاه سیاه. (به قول داداشم: شب و اینهمه سیاهی؟!) شاید تنها تفاوتش با من همین رنگ مو و چشمش بود. خیلی نازههههه.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط روناک  | 

بده دستاتو به من تا باورم شه پیشمی

میدونم خوب میدونی تو تار و پود و ریشه می

تو که از دنیا گذشتی واسه یک خنده من

چرا من نگذرم از یه پوست و خون به اسم تن

تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم

ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم

نمیدونم که چی بگم تا باورت شه جونمی

توی این کابوس درد، رویای مهربونمی

با تو پرم از شعر و ستاره

بی تو لحظه حرمتی نداره

در تو این خدا بوده که تونسته گل عشقو بکاره...

(رضا صادقی)

_________

تقریبا فکر کنم یه ماهی از آخرین پست وبم گذشته باشه. اتفاقهای زیادی افتاده. در خودم، در مورد خودم، و اطرافم. همیشه هم جز این وبلاگ جایی برای گفتنشون نداشتم (جز دفتر خاطراتم که به همه چیز مستقیم اشاره میکنم!)

اتفاقهای جزیی ولی مهمی توی زندگیم افتاد. چند نفر رفتن. چند نفر موندن و چند نفر از جاشون تکون نخوردن! از آبان تا همین روزها بارونی ترین روزهامو داشتم. شاید خونه تکونی دلم بوده برای کریسمس! و همه ش حرف قشنگی از دوست جونم توی ذهنمه: توی زندگی آدم پر از کسانیه که میان و میرن...

و اونوقته که همه ناراحتیام رو با همین جمله فراموش میکنم. همیشه هم بخاطر دارم آدمهایی که میان یه روزی میرن و هر آغازی یه پایانی داره. مهم اینه که قبل از این پایان اشتباهی نکرده باشی و پیش دلت شرمنده نشی. حالا پایان هر چیزی. مثلا امتحانات، یا حتی یه دوستی قدیمی که هفت سال طول کشیده باشه. چه فرقی میکنه؟! مهم اینه که جز یه نفر به هیچ کسی دل نبندی. اونی که اون بالاست! به کسی دل ببند که همیشه برای خودت میمونه!

روی دیوار اتاقم نوشته قشنگی زدم: یه روزی، یه جایی، یه کسی، یه طوری،... صبر داشته باش!

جمله آخری جمله اییه که تقریبا پنج ساله دارم به خودم میگم. پنجساله که مشکلات پشت سر هم پیش میان و ضربه های تیشه خدا تند تند به تنم میخورن که منو قوی کنن. شاید اگه همین اتفاقها و سختی ها نبودن اینجوری دیوونه وار مردم رو دوست نداشتم. عاشقانه بهشون خدمت نمیکردم...

یه چیز جالبی رو دقت کردین؟ کمتر کسی پیدا میشه که یه زندگی عادی داشته باشه. اکثر آدمها مشکلای جالبی (!) دارن که از هر کدوم یه قصه میشه نوشت... صادق هدایت در کتاب بوف کور خود می نویسه « قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است(( (اینو گفتم که بگم رمان سومم رو هم تموم کردم. البته در اصل هفتمین رمانم بود هااااااا. چهارتای قبلی رو دوست ندارم ولی این سه تا عینهو بچه هامن!)

پارسال جناب اسحاقی دو تا شعر بهمون تقدیم کردن که اولی رو خیلی دوست داشتم. (تو هر نفست شفا دهد چون دختر/ عیسی و تو، هر دو از دی آغاز شدید.) امسال تولدمون رو بی شعر جشن میگیریم! مگه بده؟ چی؟ نمیشنوم؟ بله مگه نمیدونستی تولدمه؟ 12 دی ...137 ا خب به سال تولدم چکار دارین آخههههههههههه؟!!!! گیریم صدو شونزده سالم میشه! خلاصه این که تولد تولد تولدم مبارک. مبارک مبارک تولدم مبارک. بیام شمعا رو فوت کنم که صد سال سیاه میخوام... (ای خدا!)

تولد من

المیرا جونم

شیما خانومم

محمد حسین (ایشالا توی راهه. یه پسر کوچولوی تپل دی ماهی!)

فروغ (هرکجا که هست یادش بخیر)

فاطمه زند (که یادش بخیر!)

رو تبریک میگم! ایشالا همگی صد و شونزده سال مثل من عمر کنن.

خلاصه اینکه پنجشنبه تولدمه و من عاشق روز تولدم هستم. بعضی ها هم که کادو ها رو پیشاپیش دادن تموم شد (از جمله والدین گرانقدر و دوستان محترم!) که دستشون درد نکنه. اندازه یه دنیا کتاب جمع کردم که بازم دستشون از اینکه میدونن من خوره کتابم درد نکنه. حتی اون دوست عزیزی که رمان گندم مودب پور رو داده و میدونه من نمیخونم! (فقط برای اینکه حرصمو دربیاره.) تنها دو چیز بعنوان کادوی تولد منو شاد میکنه. خودتون حدس بزنید دیگه من که نباید همه چیزو بگم. آهههههها ماکارونی هم هرکی بلده میتونه بعنوان هدیه تولد برام بپزه... اصلا دلم نمیخواد از روز تولدم بگذره. دلم میخواد همه اش 12 دی باشه. حس میکنم این روز متعلق به منه. مال منه. میتونم توی این روز شادیهامو جشن بگیرم... هی خدا! چرا سال های زمین 365 روزه ؟

_________

اگه حوصله داشتین این قسمت از کتاب پدر، مادر، ما متهمیم دکتر شریعتی رو بخونید که من خیلی دوستش داشتم… فکر کنم دوستان خواهرم هم این کتاب رو به سوء تفاهم، به چیز دیگه ای تعبیر کردن. به هر حال:

 ( پدر ، مادر، ما متهميم )

 

دين « نه »

 

تو دين « نه » به من دادي ، پدر ، مادر ! من دختر تو بودم ، راه هاي را كه به من نشان دادي ، پيشنهادهايي كه داشتي ، شكل زندگي و ارزش هاي اخلاقي يي كه به من ارائه كردي ، اين است : نرو ، نكن ، نبين ، نگو ، نفهم ، احساس نكن ، ننويس ، نخوان ، نه ، نه ، نه و ... اينكه همه اش نه شد ، من به دنبال دين آري هستم كه به من نشان بدهد كه چه بكن ، چه بخوان و چه بفهم !

به قول يكي از نويسندگان : « واي به حال ديني كه نه در آن بيشتر است از آري » و از تو من يك آري نشنيده ام .

 

كتابي براي نخواندن ! قرآني كه تو به آن معتقدي به چه كار ما مي آيد ؟ من نمي دانم در آن چه هست و تو خودت هم نمي داني تويش چيست ؟ از اين جهت من كافر توي مومن هر دويمان هم درس هستيم ، منتهي من با آن كار ندارم – چون كتابي كه به درد خواندن نخورد به چه درد مي خورد ؟ اما تو مرتب مي چسبانيش به چشمت و سينه ات ، به پهلويت ، به قنداق بچه ات و به بازوي داداشت و به بالش مريضت تا آن جا كه من ديده ام اين كتاب براي تو فقط مصرفش هميشه اين بوده كه : وقتي كه از خانه ات بيرون مي آيي ، چند جمله از آن را به قفل در خانه ات پف كني ، من يك قفل فني و محكمي مي خرم كه اصلا احتياج به پف نداشته باشد ، با تكنيك بسته شود نه با پف ! تو براي سلامت و مصونيت جمله هايي از آن را دور خودت پف مي كني يا نسخه هايي از آن را به آستر جليقه ات مي دوزي يا به گردن گاوت مي آويزي ! من مي روم واكسن ميزنم و از دكتر متخصص نسخه دوا     مي گيرم بنابراين به « قرآن تو » نيازي ندارم !

تو با آن استخاره مي كني به جاي « انتخاب » و « تصميم » ، « عمل » و « قضاوت » و « فهميدن » و « انديشيدن » ... كه كار انسان و ارزش امتياز انسان است – با كتاب يك نوع شير يا خط بازي مي كني و لاتاري و بخت آزمايي مي كني ، من - فرزند تو – با اينكه به وحي عقيده ندارم حاضر نيستم تا اين حد به قرآن اهانت كنم ، به هر حال اين يك كتاب است « قرآن تو » « كتاب هدايت » است آن را « مي خوانم » تا ، با انديشيدن و فهميدن نوشته هاي آن ، راه خوب و بد و متوسط را در زندگي پيدا كنم نه با استخاره ! چشم هايم را باز مي كنم و متنش را مي گشايم و به دنبال مطلبي مي گردم تا ببينم كه چه گفته است ، نه اينكه چشمهايم را ببندم و شانسي و تصادفي لايش را باز كنم و جمله يا كلمه ي اول بالاي صفحه راست را تماشا كنم كه چه نوشته است ؟ و بعد طبق آن در كار خودم تصميم بگيرم و درباره ي مسئله اي يا شخصي قضاوت كنم !

پدرجان ، من يك دانشجويم ، اگر كسي با جزوه درسي ام چنين بازي هايي كند اوقاتم تلخ مي شود ! پس اگر من كتابي را كه به درد خواندن نمي خورد – ولو نويسنده اش به قول تو خود خدا باشد – رها كردم  و به جاي آن كتاب هايي را گرفتم كه به درد خواندن مي خورد ، اوقاتت تلخ نشود !

_______

 

 

 دعا کنید وقتی پیدا کنم مثل قدیم هر روز آپ کنم.

 

من آنگونه که می نمایم نیستم.

آنچه هستم تنها جامه ایست که دربر کرده ام.

جامه ای که با دقت بافته شده تا مرا از بازخواست دیگران و آنها را از قصور و کوتاهی من حفظ نماید. (جبران خلیل جبران)

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط روناک  | 

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

سر گرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

دیریست که از خانه خرابان جهانم

بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست



دوستتون دارم... حالم از همیشه بهتر!


اگه تونستی بگی چقدر دوستت دارم؟

اگه تونستی بگی که چرا زنده ام؟

..............................................

....................

دیدی نمی تونی بگی واسه همینه که دوستت دارم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط روناک  | 

1642 روز دیگه مثل امروز رو باید تحمل کنم.

نکنه باید 1642 سال...

______

 

امروز توی 2 ساعت و نیم 1000 صفحه خوندم و بعد نشستم قصه رو مو به مو برای دوستام تعریف کردم. توی 10 دقیقه هم 6 صفحه a4 نوشتم. تازه پی بردم نه تنها تایپم تنده که خوندن و نوشتنم هم تنده.

البته زیاد از کتابها خوشم نیومد. خیلی وقته از هیچ کتابی خوشم نمیاد. تقریبا از وقتی "فریاد مرا بشنو" رو خوندم از هیچ رمان ایرانی خوشم نمیاد. عاشق اون رمان هستم. معمولا ذهن نویسنده ها حول محور یه عشق و دوستی خیابونی که آخرش به ناکامی کشیده میشه میگردن. خودم هم بهتر از این نویسنده ها نیستم ولی حداقل ترجیح میدم کاراکتر هام و شرایطشون متفاوت باشه.

_____

 

دلتنگم!

مثل همیشه!

اینجام!

جایی که تو نیستی...

جایی که زندگی هم نیست...

وقتی تو نباشی...

اصلا تا حالا کی بودی؟ شده یه بار کنارم بمونی؟ شده یه بار توی چشمهات نگاه کنم و بگم که... تو رو نمیدونم ولی من روم نشده تاحالا توی چشمات نگاه کنم. خودت هم میدونی کمرو نیستم خجالتی هم! ولی وقتی به تو میرسم مثل آدمی میشم که نمیتونه مستقیم به خورشید نگاه کنه!

کی خیال چشمات دست از سرم بر میدارن خدا میدونه...

خسته ام!

کمکم کن...

گرد و غبار سفر به این راه دور و دراز رو باید تو از چهره ام پاک کنی!

سفر نفوذ به قلبت!

میدونی چقدر این کار سخت بود؟

چقدر تلاش کردم...

نمیدونی...

_____

کلی کار نیمه تموم دارم. پاکنویس کردن سخت ترین کار دنیاست. اون هم 200 صفحه قصه که بدم تو بخونی. باید بشینم همه رو پاکنویس کنم تو یه دفتر دیگه. تایپ نمیکنم قصه ها رو. دست نویس ارزشش بیشتره. اگه بخونی بهم میخندی. مثل همه رمانهای ایرانی! یه کم جسارتش بیشتره. همین! نمیدونم اگه تو هم رمانم رو بخونی میگی چه آدم نا امیدی هستی؟

دومی رو که کاملا بخاطر همین حرفها عوض کردم. به دل خودم که آخرش نمیشینه. آخر قصه ی مورد علاقه من...

آخه چه چیزی جز مرگ میتونه دامن یه فاحشه رو پاک کنه؟ عشق میتونه؟ من که قبول ندارم!

_____

د.و.س.ت.ت د.ا.ر.م

+ نوشته شده در  ساعت   توسط روناک  | 

من یک فرشته بودم.

و نگذاشتند بمانم.

بالهایم را سوزاندند!

میدانی، یک جسم هرزه هزار بار شرف دارد به یک روح هرزه!

جسم من هرچه باشد، روحم باکره است!

(مقدمه آخرین رمانم، او یک فرشته بود.)

________

باز هم تو آمدی،  در دستهایت معجزه ای بود،

لبهایت، نوبرانه تمام میوه های فصل بود

و جاده... باز هم مرا میرنجاند!

من در رنگ چشمهایت منجمد شدم و تو، بهار ماندگارت را خزان خطاب کردی!

امروز دور از چشم همه از تو مینویسم...

پیشاپیش هشت ماهگیش مبارک. نمیدونم چی بگم. هرگز فراموش نمیکنم اون روز... هرگز!

________

 

"آنچه که مرا نابود نمیکند، نیرومند ترم می کند! " نیچه

لبخند بزن. همین حالا! غصه ها ارزشش رو ندارن.

_______

نمیدونم چرا اینجوری شده.

تازگی ها وقتی به کسی زیاد توجه میکنم

ازم زیاد فاصله میگیره

وقتی بی توجهی میکنم

به سمتم میاد

و وقتی میخوام رهاش کنم

جذبم میکنه!

نمیدونم تاحالا دچار چنین حالتی شدی یا نه؟ حالتی که اگه به یکی مثلا دوستت بگی:" ببخشید تقصیر من بود" نمیگه خواهش میکنم من هم مقصر بودم. میگه: بله که مقصر بودی! نمی بخشمت! چرا اینجوری کردی و...

و چقدر بده وقتی بفهمی خیلی چیزها واسه بقیه مهم نیست. تو، دلت، دلتنگی هات... این که بعدا چه فکری میکنی. اینکه دلت چقدر میشکنه. از اینکه چقدر اعتمادت از دست میره و...

دیروز که دفتر خاطراتم رو میخوندم دلم برای خودم سوخت. اخلاق بدی دارم. اونم اینه که هیچکدوم از ناراحتی هام رو نمیگم. دلم رو میشکنم که دل طرف مقابلم نشکنه و همین باعث شده هیچکس نفهمه دلخورم یا ناراحت... گاهی فکر میکنم که من چقدر صبر داشتم و خودم نمیدونستم. رفتارهای بعضیها و عقایدشون رو که میبینم حرصم میگیره از دست خودم. میگم پس تو کی میخوای حرف بزنی؟ سالهاست که شنیدم و دم نزدم. دیدم و چیزی نگفتم. فهمیدم و به روی کسی نیاوردم چون غم هیچ کس رو نمیتونم تحمل کنم و این خیلی بده. خودم میدونم. اما... میدونی چیه؟ خسته شدم از اینکه همه دلخوری ها رو توی دلم دفن کردم. آدم توداری حساب نمیشم. کم دل و جرات نیستم. فروخوردن غصه ها و دم نزدن و ساختن با هرچیزی بخاطر این قلب لعنتی عادتم شده. توی این چند وقت اونقدر دلم شکسته که اگه فراموشش نمیکردم میتونستم به مرز تنفر برسم. تنفر از همه چیز. ولی فراموش کردم. میدونی، قلب من همیشه مظلوم بوده. این یه بار هم روش. کر و کور و نفهم میشم! دیگه چی میخوای بهتر از این؟ من؟ قلبم؟ ما خیلی وقته به این وضع عادت کردیم. نگران نباش. (کلی بود. کسی به خودش نگیره لطفا بعد هی بیاد بپرسه منظورت کی و چی و... بود ها! حتی شما دوست عزیز!)

_______

خیلی خوابم میاد. شاید به یه هفته خواب احتیاج داشته باشم. داستان دومم تموم شد. این روزها اونقدر اتفاقات جالبی می افتن که از اول مهر 2 تا رمان نوشتم. از هر دو خوشم میاد ولی اولی تکنیکی تره و موضوع دومی ناب تر. شنیدم قصه اولی یه فیلم بوده و برای همین 2 هفته تمام افسرده شدم. یاسمن گفت زیاد هم شبیه نبوده و خیالم راحت تر شد. اسم اولی که اول مهر شروع و بیست و هفت مهر تمومش کردم "روزهای خاکستری" بود. (تکراریه میدونم. حتی آدرس وب یکی از دوستای خوبم هم هست ولی واقعا جز این نمیشد اسمی براش گذاشت.). اگه اسم اون فیلم بی محتوی "او یک فرشته نبود" نمیشد، اسم دومی رو نمیگذاشتم " فرشته ای که نبود!"

______

چند وقته برای انتخاب شغل آینده ام سرگیجه گرفتم.

اول:روانشناسی چون خودم میدونم خدا منو برای این شغل آفریده و عاشق این شغل هستم.

دوم داروسازی چون عاشق شیمی و زیست هستم

سومی هم معماری چون واقعا شغل زیباییه و بی نهایت دوسش دارم.   از همون اول راهنمایی دوسش داشتم.

فکر کنم آخرش هم برم همون ادبیات زبان رو بخونم!!!

_____

فردا امتحانی سخخخخخت در پیش دارم . دعا کنید برام.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط روناک  | 

سلام.

فقط نوشتم که بگم هنوز زنده ام.

هنوز که هنوزه اینجام...

اینجا نفس میکشم...

و تو... نیستی!

یعنی هستی اما گم شدی بین هزارتا فاصله!

میدونی

دلم خیلی گرفته

حتی نمیتونم یه متن ادبی بنویسم

افکارم آشفته هستن

چرا این آبان لعنتی تموم نمیشه؟

خسته ام بخدا!

هفته بعد یعنی شنبه چهارمین سالگرد رفتنته. به قول آقای دیانتی نسب : حالا چه وقت قاب شدن بود پیرمرد؟؟؟

میدونی از وقتی رفتی نمیذارن عکستو بذارم توی اتاقم؟؟

وقتی اسمت رو میارم میگن دیگه رفت...

اما کجا؟

دلم برات تنگ شده.

شاید شنبه نیام سر خاکت.

یعنی باز هم بعد چهارسال باورم نمیشه از این پله ها بالا نیای

با همون پالتوی قشنگت

عینکت

موهای خرماییت

چشمای عسلیت که کپی چشمای من بود!

باورم نمیشه...

هر شب سر ساعت 8 خونه نباشی

جات هنوز خالیه

یه پشتی گذاشتم اونجا که هر وقت اومدی بشیینی اونجا...

ساعتت رو هنوز نگه داشتم...

تسبیحت دور گردنمه...

همین الان!

میدونی چقدر دلم میخواد یه بار دیگه دستتو بگیرم؟

میدونی چقدر دلم میخواد یه بار دیگه تو من و فاطمه رو ببری پارک چمران؟

با هم باشیم...

دلم برات تنگ شده.

صدات میزنم.

صدات میزنم...

اشک میریزم...

جوابمو نمیدی...

قلبم...

این درد یادگار توئه...

میدونی چی آزارم میده؟

اینکه هر شب بشینم با جای خالیت نگاه کنم...

و فکر کنم...

نه. تو چهارساله نیستی

این چهارسال نشد چهار سال دیگه میای

نشد بازهم چهارسال دیگه

اصلا شاید توی یکی از همین چهارسال ها خودم اومدم پیشت

برای دست بوسی...

ـــــــــ

خدا جون از آبان متنفرم. خیلی آزارم میده... خیلی... چرا هرکسی توی این دنیا برام عزیز بود بردی و من هنوز دارم نفس میکشم... مرده شور این نفسهام رو ببره.

خسته ام خدا جون

خنده هام الکی

شادیهام هم...

ـــ

پ.ن: خدا جون ممنونم که بابا گفت ازم راضیه...

پ.ن۲: خدا جون کمکم کن. بهم صبر بده!

پ.ن۳: ابری نیست/ بادی نیست... دلتنگم!!!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط روناک  | 

امروز حال و هوام یه کم غریبه. به غریبی کسی که امروز بعد تقریبا 5 ماه دیدمش. در حالیکه اصلا نمیخواستم ببینمش ولی از دیدنش خوشحال شدم. خدا رو شکر کردم. کت و شلوار پوشیده بود مثلا میخواست بگه آدم شدم. درست کنار کسی دیدمش که لایقش بود یعنی به هم میومدن. خدایا شکرت که سزای عمل آدما رو توی این دنیا میدی. خوب میشناختمش. مثل پارسال بود حتی موهای استخونیش همون رنگی بود. واسه اولین بار توی زندگیم یه خبری درباره اون خوشحالم کرد. وقتی دیدمشون از شوق نزدیک بود گریه ام بگیره. چون داشتم چوب بیصدای خدا رو میدیدم. اما چرا چوب؟ شایدم واقعا باهم خوشبخت بشن. خدا در و تخته رو با هم جور میکنه. اونهم اون دو تا که...

مهم نیست. مهم اینه که ...

واقعا چی مهمه؟

دیگه هیچی...

شاید فقط یکی توی این دنیا مونده که برام مهمه. دلم برای روانشناسم تنگ شده. کسی که فقط بهم اعتماد بنفس میداد. کاش دلش به دلم راه داشته باشه.

این روزا خیلی دلتنگم.

دلم برای همه تند تند تنگ میشه.

و اونی که دو ماهه ندیدمش بیشتر از همه. گرچه میدونم به همه چیز فکر میکنه الا دلتنگی من.

___

یه آهنگ توی یکی از سی دی های قدیمیم پیدا و خودمو باهاش خفه کردم. تاحالا از برایان آدامز آهنگی به این قشنگی نشنیده بودم.

I swear to you/ I will always be with you/ forever do/ I promise you/ all my life I will be for you/we will make it through/ forever/ we will be together/you and me/ when I hold you/nothing can compare/ with love of my heart…

 

خلاصه این که مثل همیشه محتاجم به دعاتون.

مثل همیشه دلتنگم.

مثل همیشه فکر میکنم یه آدم دو شخصیتی شدم. نه دورو.

مثل همیشه...

مثل...

برای یکی از دوست جونیای مهربونم هم دعا کنید. ازش خبری ندارم ولی نگرانشم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط روناک  | 

آدم برفی ها در نهایت آب میشوند. آدم آهنی ها در نهایت زنگ میزنند و آدمها در نهایت میمیرند. وقتی فکر میکنی میبینی که آدمها چقدر شبیه به هم هستند!

_________

هنوز روز پرواز چشمهای آسمانیت را بیاد دارم. باران همان اشکهای من بود ولی چون نای گریستن هم نداشتم، ابرها یاریم می کردند. در سایبانی از شعر، با همان نگاه غمگین، توی سکوتی کشدار و سیاه خواندی: خداحافظ!

این قانون ثابت عشق است. دوری! روی پیراهن ابدیتم، لحظه های دلتنگی را تک تک، باحوصله کوک میزنم بی توجه به بذر حضورت که در خاطره های خاک گرفته کاشته ام. میخواهم برایت چیزی بنویسم اما قلم نمی چرخد. دلتنگی به شاخه های تن نحیفم کوک میخورد. روی سطر های سرد، نام تو جاری میشود. باران میگیرد. بوی نم...

کاش بودی که قطره های باران را توی چشمم میدیدی! نمیتوانم دلیلی برای این اشکهای شیشه ای که پوست خشکیده لبخند را از لبانم می تراشند پیدا کنم. شاید در نگاه نافذت این اشکها تفسیر شوند. آخر فقط تویی که میدانی...

باور کن از تو نه فانوس میخواهم و نه نور شمع! من به خورشید چشمت راضی ام! فقط بیا و به تاریکی ساعتهای تنهایی ام پایان بده. بگذار یک بار هم که شده، پایان قصه مجنون، مرگ نباشد! بگذار دلی عاشق یکبار بخندد! بیا... و باور کن که عشق موجزه میکند! بیا تا عشق موجزه کند!

_______

پ.ن 1: دقیقا 6 نفر گفتن شبیه مهراوه شریفی نیا، 2 نفر گفتن بهاره رهنما، 1 نفر گفت هیلاری داف و 4 نفر گفتن که من شبیه ناتالی پورتمن هستم (البته الان که بزرگ شده)! (قوه تخیلت رو به کار بنداز، درصد بندی و بعد چهره این چند نفر رو مخلوط کن ببین من چه شکلی هستم!)

پ.ن2: چقدر قشنگ میشه اگه درمورد یکی اینجا بنویسم و بعد بیاد بخونه و بفهمه منظورم خودشه!

پ.ن3: شاید خیلیها از نوشته های من (نه پی نوشت هام) فکر کنن یه آدم افسرده همیشه دلتنگ هستم که به دوری و این حرفها غرغر میکنم. ولی باید بگم اینظور نیست. من این دلتنگی ها رو به شادی خیلیها ترجیح میدم. اعتراف میکنم که شاعرانه ست و زیبا. حالا هرچند جناب پسر عمه هی بهم بگن بداخلاق اخمو!

پ.ن4: از هجوم حضور من نترس. جز بیتابی چشمانت چیزی با من نیست!

پ.ن5: از این اختراع متنفرم که ثانیه های بی تو بودنو به رخم میکشه! (ساعت)

پ.ن6: به ساعت من تو سر هیچکدوم از قرارهامون حاضر نشدی. کدوم نصف النهار رو جا انداختم؟ (منظورم قرار روزای بی قراریم بود!)

پ.ن7: من میدونم؛ تو اینقدر روحت سفیده که شدی ماه شبای انتظارم. هر شب میای اینجا که بیتابی نکنم. میدونم!

پ.ن8: کاش اجازه میدادی بار غمهات رو من به دوش بکشم. شونه های من قوی تر از اون چیزی که فکر میکنی هستن! باور کن!

پ.ن9: از جنس رباعی و غزل نیست دلت/ یک جاذبه خوش سه حرفیست دلت/ آموزش ع ش ق حاصلی روشن داشت/ اینست همیشه میشود بیست دلت. (مینا آقاخانی)

پ.ن10: مدتهاست دارم توش دست و پا میزنم. چیزی بنام ز ن د گ ی !

پ.ن۱۱: داشتم پسوورد یاهوم رو عوض میکردم نمیدونم چی زدم حالا اصلا راهم نمیده تو! خرابش کردم! من دوسش داشتممممممممممممم!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط روناک  |